تبليغاتX
ستاره سرخ

ستاره سرخ

دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي .... دگر كافي ست

                                      حمیدمصدق

لعنت به راه دور. لعنت به فاصله ۱۰۰۰ کیلومتری. دیشب تا صبح خواب شهر و دیار و خونه ام  رو می دیدم. افسوس که بین ما جاده های سنگی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 10:51  توسط فاطمه  | 

 

جانیمی یاندیردی شوقون ای نگاریم هارداسان          گؤزلریم نوری ایکی عالمده یاریم هارداسان
باغریمی قان ایلدی آجی فراقون گل ایرش                ای لبون وصلی شراب خوشگواریم هارداسان
فرقتون دردی منی گؤر کی نه مجروح ایله دی          ای گؤزی نرگس حبیب گولعذاریم هارداسان
صبری یغمالدی شوقون قراریم قالمادی                   ای منیم آرام صبریم بی قراریم هارداسان
ایله دی عشقون منی قلخان ملک تیرینه                  ای گؤزی قاشی بیلیک لی شهریاریم هارداسان
تا اوزون شوقوندان ایراغ اولموشام پروانه تک        یانیرام لیل و نهار ای نور و ناریم هارداسان
قاتی موشتاق اولموشام زلف و غذارین بویونا          ای اوزی گلشن ساچی مشک تاتاریم هارداسان
سندن آیری کونلومه یوخدور وفالی یار دوست           ای جفاسیز حسن کامل یار غاریم هارداسان
هجرون اوخی دلدی بو شوقونده یانان باغریمی          صورت و معنیده ای چابک سواریم هارداسان
بادایلن گؤندر ساچین بویین منه هر صبحدم               ای کی یاندیم گئچدی حددن انتظاریم هارداسان
یار اوچون هر گوشه ده مین دیو اولور دشمن منه      ای سواد اعظم و محکم حصاریم هارداسان
عاشیقین جنات عدنی چون جمالون وصلیدیر              ای شراب کوثریم گئتمز خماریم هارداسان
چون نسیمی دور بوگون ایام عشقین خسروی            ای شکر لب یار شیرین روزگاریم هارداسان

                                                                                                            عمادالدین نسیمی

هوای پاییزی اینجا خیلی قشنگه. وقتی که نم نم بارون می باره. وقتی که یهو باد شدیدی می وزه و برگای زرد رو به رقص میاره وقتی که یه لحظه به خودت می لرزی، چقدر لذت بخشه قدم زدن حتی اگه تنهایی باشه!

امروز تو آمفی تئاتر جلسه شعر بود و آخرین بخش واسه شعرای ترکی. با اینکه خیلی نمی فهمیدم ولی شنیدنش لذت بخش بود که قشنگترینشو اون بالا نوشتم. بعدشم که یه پیاده روی تو هوای خنک و بارونی. کلا لذت بردیم. ممنون خدا جون که با همین چیزای ساده دلخوشمون می کنی. و ممنونم دل ساده من که با کوچیکترین چیزا خوش میشی!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 22:15  توسط فاطمه  | 

 

انگار همین دیروز بود که ففه! توی نیم رخ هی میگفت: هپت هپت هپتاد و هپت و امیر حسین مدرس تاکید میکرد که این یه تاریخ استثناییه که تا ۱۱ سال دیگه مثل اون اتفاق نمیفته!!! میگفتیم اووووو یازده سال دیگه ما اون موقع چقدر بزرگ شدیم و اون ۱۱ سال دیگه الان رسیده. به همین سرعت و من مرور که می کنم می بینم که چقدر زندگیم عوض شد و میشه گفت من از زندگی راضی ترم الان. از اول امسال هم خیلی منتظر این روز بودیم و دیشب هم برامون با یه خاطره خوب و قشنگ دوست داشتنی تر شد. برای اولین بار توی عروسی تبریزیا شرکت کردم. اینکه قبل شام چای می دادن و بعدشام مربا و رقص آذری و ... همه چی جالب و به یاد ماندنی بود. ۸/۸/۸۸ برام شیرین تر از ۷/۷/۷۷ هست. آرزو میکنم ۹/۹/۹۹ از این هم خیلی شیرین تر باشه میدونم که اونم زود میرسه.

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین                            کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 13:4  توسط فاطمه  | 

 

یه شب زیر بارون که چشمم به راهه                      می بینم که کوچه پر نور ماهه

تو ماه منی که تو بارون رسیدی                            امید منی تو شب نا امیدی

امشب وقتی که به این آهنگ گوش می دادم رفتم به حال و هوای سالهای نزدیکی که حالا دیگه خیلی دور شدند. رفتم به سمت پنجره اون اتاق  توی طبقه دوم خوابگاه تو شبایی که برف می بارید. که از پنجره که بیرونو نگاه می کردی زیباترین مناظر زمستونی دنیا رو می دیدی. بی خواب شدم. رفتم پشت اون پنجره که وقتی پشتش می ایستادی سوز سرما لذت بخش بود برات. که همیشه شونه ای بود که سرتو روش میذاشتی. ولی اون موقع هم حتما سیاوش قمیشی داشت می خوند که:

بعضی وقتا که میای سر روی شونم میذاری            تموم غصه ها رو از دل من بر می داری

اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره                 وقت بیداری بازم غم می شینه تو حنجره

                                                                                              غم می شینه تو حنجره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 0:54  توسط فاطمه  | 

 

شب است و سکوت است و ماه است و من

دلم نگرفته است ولی به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ ماه روشن است چراغهای رابطه روشنند.

خدای مهربونم تو که این وقت شب این حس خوب رو به قلب من دادی که به ایوان بیام و ریه ها را از ابدیت پر و خالی بکنم تو که منو به سوی خودت کشوندی و به دعا وا داشتی قلب منو همچنان شاد و امیدوار نگه دار. که امیدم همچنان به خود توست. مثل همیشه...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 22:30  توسط فاطمه  | 

گاهی وقتا میشه که خدا به آدم حال میده رسماً!!! البته خودش خوب میدونه چی کار کنه ها یا به کی حال بده همینجوری الکی نیست. مثلاً منو که این مدت حسابی دچار استرس و نگرانی و اعصاب خوردی و گریه بودم. منو که وسط اتوبوس بی اختیار زدم زیر گریه که همه فکر کنن "شوهرم طلاقم داده!!!" منو که دیگه کنترل اشکام به عهده خودم نبود، یه مدته واسه اینکه دیگه کمتر یادم بیفته واسه اینکه دیگه تو جمع گریه نکنم واسه اینکه آبروریزی راه نندازنم، کارامو رو غلتک انداخته. دیگه نمیذاره استرس بر من غلبه کنه و اشکم راه به راه جاری بشه. با اینکه همه چی سرجاشه ولی پیش چشمم کمرنگش کرده تا تحملش راحت بشه. خدای مهربونم ازت ممنونم. بابت این حس خوبی که دارم ممنونم. هر چند میترسم از گذرا بودنش.

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 21:59  توسط فاطمه  | 

امروزیه دوست قدیمی بعد مدتها با این اس ام اس یادم کرد:

زندگی جیره مختصری است

مثل یک فنجان چای

وکنارش عشق است

مثل یک حبه قند

زندگی را با عشق نوش جان باید کرد

 دوست عزیزی گفت: البته اگه حبه قنده باشه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 8:57  توسط فاطمه  | 

دیروز روز شاد و پر خاطره ای بود. با بچه ها رفتیم کندوان. هوای عالی، طبیعت زیبا، همراهای باحال و شادی و بگو بخند و صفا!!! دقیقا همون چیزایی که خیلی وقت بود هوس کرده بودم و ...

و یه جوی کوچیک که وقتی کنارش قدم میزدم این شعر فریدونو برا تداعی کرد:

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 14:42  توسط فاطمه  | 

ما آدمهای بدی هستیم

آدمهای بدی هستیم که یکدیگر را به لبخندی مهمان نمیکنیم

که به خاطر بی اهمیت ترین چیزها مهمترین اصل دنیا یعنی دوستی را زیر پا می گذاریم

ما آدمهای بدی هستیم که نمی گذاریم عشق و محبتمان دیگران را در بر بگیرد تنها به بهانه غرور لعنتیمان

ما آدمهای بدی هستیم که انسان نیازمندی را از خود میرانیم نه آنکه نیاز مالی دارد چرا که این روزها برای بخشش یاریمان خسیس تر شده ایم تا مالمان

آدمهای بدی هستیم که از دل نزدیکترین کسانمان بی خبریم

ما آدمهای بدی هستیم که دنیایمان زیبا نیست 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 11:48  توسط فاطمه  | 

بالاخره رفتنی شدم. این بار همه مسیرو با قطار میرم باشد که سفر راحتی داشته باشم. هرچند یه چیزیو از دست دادم"نوشته های پشت کامیونی" که تو هر سفر منو با چندین زبون زبون زنده دنیا آشنا میکرد.

اون اول که کلی" اهلا و سهلا" و "یاسیدئ عباس" یه خورده جلوترم که "خونم تیات" و "هرچی دارم سی تو دارم"(به ضم ر) بعد یه چند تایی "به خاطر اشک مادر احتیاط کن" و "الهام کوچولو" بعد هم که میرسیم به "مژي چون بژي شه رته نه وه ك چه نده بژي" و "کژالم" و ...

خلاصه در نهایت میرسیم به "الله ساخلاسین" و "گوزلیم" و "سنی سویرم" و اینجاس که من با حالتی شبیه جنازه متحرک میتونم از ماشین خارج شده و به سمت خوابگاه رهسپار بشم.

خلاصه اینکه دیگه خونه تموم شد. بیکاری و علافی و شب تا صبح بیداریها و روز خوابیدنا و خیلی چیزای دیگه تموم شدن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 10:59  توسط فاطمه  |