بعد مدتها رفتی خونه. ۲۴ ساعت میشینی پای تلویزیون استراحت میکنی. از این که همش تو خونه ای و کاری نداری و همه دور و برتن کیف میکنی. تا اینکه احساس به درد نخور بودن در تو شدید میشه. خونه رو ترک میکنی که به کارات برسی. پا میشی میای که به کارات برسی. صبح میری دانشگاه غروب بر میگردی. تو این فاصله فقط به یه سری کارای بگی نگی مردونه می پردازی که همچینم ازشون خوشت نمیاد تازه بعضی وقتا میمونی که حالا چیکار کنم! گیر میکنی. اونوقته که دلت پر میکشه واسه همون احساس بیهودگی تو خونه!
خلاصه که هر جا باشی دلت اون یکی جا رو میخواد.
اینم از زندگی ما. خودمونم نمی دونیم چی میخوایم![]()


