كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي .... دگر كافي ست
حمیدمصدق
لعنت به راه دور. لعنت به فاصله ۱۰۰۰ کیلومتری. دیشب تا صبح خواب شهر و دیار و خونه ام رو می دیدم. افسوس که بین ما جاده های سنگی...

