تبليغاتX
ستاره سرخ

ستاره سرخ

 

 بعد مدتها رفتی خونه. ۲۴ ساعت میشینی پای تلویزیون استراحت میکنی. از این که همش تو خونه ای و کاری نداری و همه دور و برتن کیف میکنی. تا اینکه احساس به درد نخور بودن در تو شدید میشه. خونه رو ترک میکنی که به کارات برسی. پا میشی میای که به کارات برسی. صبح میری دانشگاه غروب بر میگردی. تو این فاصله فقط به یه سری کارای بگی نگی مردونه می پردازی که همچینم ازشون خوشت نمیاد تازه بعضی وقتا میمونی که حالا چیکار کنم! گیر میکنی. اونوقته که دلت پر میکشه واسه همون احساس بیهودگی تو خونه!

خلاصه که هر جا باشی دلت اون یکی جا رو میخواد.

اینم از زندگی ما. خودمونم نمی دونیم چی میخوایم

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1388ساعت 0:5  توسط فاطمه  | 

خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین

دلم گرفته از آن و از این

در شهر ما نیست جز داد و فریاد

خوشا به حالت که هستی آزاد

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر می‌گشودم

می‌رفتم از شهر تا روستایی

آنجا که دارد آب و هوایی

امروز موقع ناهار درست کردن من و هم اتاقیا بدجور به یاد دوران ابتدایی افتادیم مخصوصا شعرای قشنگ تو کتابامون

روزگار کودکی برنگردد دریغا...

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1388ساعت 18:50  توسط فاطمه  | 

اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.

                                                                                                      دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه 5 دی1388ساعت 22:49  توسط فاطمه  | 

در اتاقی که به اندازه یک تنهایی ست،

                                     دل من كه به اندازه يك عشق است،

                                                                             به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد

(و از نبودشان دلگير ميشود!)

صداي يه نوحه تركي خيلي غمگين از پنجره مياد تو و دلگيرترم مي كنه.

وقتي اين حس مسخره بهت دست بده كه هيچ سهمي از اين دنيا نداري، پر ميشي ازبي انگيزگي. اونوقته كه خودتم حس مي كني بد شدي. خيلي بد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 22:32  توسط فاطمه  | 

امشب از اون شباس که من دلم می خواد داد بزنم             تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم


بازم اومدم. اینجا. شهری که باید تلاش کنم تا زبون مردمشو بفهمم و این کوچکترین مشکلیه که دارم. منی که معروفم که تو جهنم هم حال میکنم دیگه کم آوردم. فردا بعد مدتها میرم دانشگاه و از این بابت ذوق که ندارم هیچ، ناراحتم. چون دوسش ندارم. در حال حاضر فقط میگم کاش میشد نرم. دوست ندارم خوب!

خلاصه این که حس بدی دارم. کاش درست می شد. کاش همه چی درست میشد هم شرایط موجود و هم احساس من به محیط و آدمها. خدایا...


+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 0:9  توسط فاطمه  | 

آخه چقدر دلم واسه وبلاگ تنگ شده بود.

بلاخره بعد مدتها اومدم خونه و تو این یه هفته که خونه هستم انقدر سرم گرم بود که پای کامپیوتر نشینم. هرچند سرعت پایین اینترنتم واسه آدم اعصاب نمیذاره.

 وای خدایا چه حس خوبیه وقتی وارد شهر خودت میشی. که همه به زبون تو حرف میزنن. که اصلا بوی شهر فرق می کنه. وای چه صفایی داره هوای ۱۷ درجه بالای صفر. اونم تو این فصل که همه جا برفه. خلاصه این شد که اقامتمو یه هفته تمدید کردم و هستیم حالا. کم کم داره موضوع پروژم یادم میره. فکر کنم وقتی برگردم باید دوباره از سر بشینم مقاله هامو بخونم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 0:17  توسط فاطمه  | 

 

حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهای شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.

این حرفها رو جمع می کنم. می دونم که هیچ وقت مجال گفتنشون پیش نمیاد. نمیگم شاید پیش نیاد. چون میدونم هرگز...

این حرفها رو بارها و بارها با خودم تمرین می کنم که موقع گفتن درست اداشون کنم که بتونن همه منظورمو برسونن.

بارها تمرین می کنم تا نکنه حرفی از قلم بیفته. با اینکه مطمئنم که هرگز روز گفتنشون نمی رسه.

پس تو شنوای اونها باش خدای مهربون من.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 22:11  توسط فاطمه  | 

هی میگم دکتر جان آخه ۴ تا آمپول بنویس که  زود خوب بشم من که حوصله ندارم ۱۰ روز به فاصله ۸ ساعت هی قرص بخورم برادر من. میگه نه لازم نیست. طبق تشخیص من...

بله نتیجه تشخیصشون هم همین شد که از کار و زندگی افتادم و خوب نمیشم که نمیشم.

اینم از تبعات هوای دلپذیر و برف زیبای پاییزی

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 15:55  توسط فاطمه  | 

در خانه خود نشسته ام ناگاه

مرگ آید و گویدم زجا برخیز

این جامه عاریت به دور افکن

وین باده جانگزا به کامت ریز

 خواهم که مگر ز مرگ بگریزم

می خندد و میکشد در آغوشم

پیمانه ز دست مرگ میگیرم

میترسم و با هراس می نوشم

 آن دور در آن دیار هول انگیز

بی روح ، فسرده ، خفته در گورم

لب بر لب من نهاده کژ دم ها

بازیچه مار و طعمه مورم

 در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ

بنشسته به روی دخمه ها بیدار

وامانده مار و مور وکژدم را

می کاود و زوزه میکشد کفتار

 روزی دو به روی لاشه غوغایی است

آنگاه ، سکوت می کند غوغا

روید ز نسیم مرگ خاری چند

پوشد رخ آن مغاک وحشت زا

 سالی نگذشت و استخوان من

در دامن گور خاک خواهد شد

وز خاطر روزگار بی انجام

این قصه دردناک خواهد شد

 ای رهگذران وادی هستی

از وحشت مرگ میزنم فریاد

بر سینه سرد گور باید خفت

هر لحظه به مار بوسه باید داد

ای وای چه سرنوشت جانسوزی

این است حدیث تلخ ما این است

ده روز عمر با همه تلخی

انصاف اگر دهیم شیرین است

من تشنهء اين هواي جان بخشم

ديـوانـه ايـن بـهــار و پــايـيــزم

تـا مرگ نيامده ست برخيـزم

در دامــن زنــدگي بــيــاويــزم

توی این دو هفته دو تا از بچه های دانشگاه فوت کردن. هم سن وسالای خودمون. چقدر راحت و چقدر نزدیک... با این که خیلی دور تصورش می کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 15:36  توسط فاطمه  | 

امروز برای اولین بار تو زندگیم از تنهاییم لذت بردم. اومدم خوابگاه. یه چیزی آماده کردم واسه خوردن. در همون حین آهنگای مورد علاقمو با صدای بلند گوش کردم. بعدش یه برنامه ریزی کلی واسه کارای عملی پروژه. و بعدشم قدم زدن زیر بارون بدون چتر. یه خورده خرید کردم و بعدم قدم زنان برگشتم خوابگاه. راه رفتن تنهایی اونم توی یه هوای دو نفره! خیلی لذت بخش بود. وقتی که اصلا از خیس شدن نترسی، خیس شدن زیر بارون برات لذتبخشه. اون موقع می فهمی که چقدر بارون دوست داشتنی تر از وقتیه که از پنجره نگاش میکنی.

وای باران باران

                 شیشه پنجره را بارن شست

                                               از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 17:20  توسط فاطمه  |